عجیب الشعرا. محفل شعر طنز

خرید بک لینک
گو ش دهید به توصیف دهرماندر یک روز عادی در شهرمان در مصلی ی بین دو روستا که هر کدام شده ست شهری جدا وجود داشت دیواری بهر مرز نداشت دیوار نامرئی ذره درز در اثر آتش خشم شهر بودند زهم دو شهر قهر ندانم چگونه در عهد باستان شروع شد این مزخرف داستان عجیب الشعرا. محفل شعر طنز...

ما را در سایت عجیب الشعرا. محفل شعر طنز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 14:08

یکی روز کنار جوی آبچه زیبا بود جوی پرآببه دست آورد یک سگ استخوانبود از طایفه ی کره خرانگفت سگ که:خر،باشی لذیذ تو را باید فرو کرد توی دیز1عالم خریت کردی متحولآتش انداخت اندامت بر دلچه خربرگری ز تو آید وجودسوء تفاهم آنچه قبلت بودوقتیDNAات رخ ن عجیب الشعرا. محفل شعر طنز...

ما را در سایت عجیب الشعرا. محفل شعر طنز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 14:08

ديد مأموری زنی را توی راه«کو همی گفت ای خدا و ای اله»تو کجايی تا شوم من همسرتوقت خواب آيد بگیرم در برتپا دهد، صندل برايت پا کنمتا خودم را در دل تو جا کنمزانتيايت را بشويم روز و شبداخلش بنشينم از درب عقبدر جلو آنکه نشيند، آن تويیدر حقيقت صاحب فر عجیب الشعرا. محفل شعر طنز...

ما را در سایت عجیب الشعرا. محفل شعر طنز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 232 تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 14:08

صفحه بندی